آرمان شهر، واژه ای منفی است

[ad_1]

کولاکوفسکی می‌گوید آزادی مطلق آنارشی است و برابری مطلق تمامیت‌خواهی را در پی دارد. چون یکدیگر را محدود می‌سازند، پس نمی‌توانند کاملا همساز شوند.

متن پیش‌رو، بخش دوم از گفتگو با لشک کولاکوفسکی با عنوان «ساختن روح حقیقت» است که پیش از این در سایت منتشر شده و از قسمت لینک‌های پیوست قابل دسترسی است.

زامورانو: موضوع ظریفی است. آیا می‌توان بین نظام‌های تمامیت‌خواه نازی و کمونیسم مقایسه کاملی صورت داد؟ فرانسوا فوره با عنوان «فاشیسم و کمونیسم» (1994) اظهار کرده بود: «در مقایسه با کمونیسم، در نازیسم شر بیشتری وجود دارد». وقتی که نازی‌های لهستان را به جهنم واقعی مبدل کردند شما جوان بودید و بعدا خودکامگی کمونیسم را هم تجربه کردید. نظر شما درباره دیدگاه فوره چیست؟

کولاکوفسکی: من با فوره موافقم. واژه تمامیت‌خواهی در ارتباط با هر دو رژیم مناسب است. می‌توان پذیرفت که هر دو رژیم تمامیت‌خواه بودند. با این حال هم می‌پذیرم که تمامیت‌خواهی آنها از یک جنس نبود. آنها انواع گوناگونی از مردم را جذب خود می‌کردند و از نظر ایدئولوژیک هم از یکدیگر متفاوت بودند. با این حال، نژادپرستی یعنی اندیشه برتری یک ملت و تلاش برای نابودی کامل ملت‌های دیگر، مثل یهودیان به عنوان یک نژاد یا تقلیل نژاد‌های به اصطلاح فروتر به بردگی، فقط ایده نازیها بود. هیچ‌گاه نمی‌توان گفت که ‌استالینیسم همین کارها یا اموری همانند انها را انجام داده‌است. استالینیسم شبیه نازیسم نبود. البته‌استالینیسم هراسناک بود؛ اما با آن (نازیسم) یکی نبود.

وقتی به این موضوع نگاه می‌کنم، متوجه می‌شوم که نه تنها اهداف ایدئولوژی‌ها بلکه کنش‌های صورت‌گرفته هم متفاوت بودند. «چیزی»در کنش‌هایی که نازی‌ها صورت می‌دادند وجود داشت. من نمی‌دانم که چه بود و چه چیزی آن رفتارها را در نازل ترین حد، دگرآزارترین شکل و خفت‌بارترین شیوه خود قرار می‌داد. آیا این رفتارها تنها به این دلیل بودند که آن‌ها (نازی‌ها) قصد داشتند به قربانیان خود شدیدترین رنجها را وارد سازند… یا آنکه چیزی بیشتر در آن رفتارها وجود دارد؟ یک حالت بی سابقه؟

کولاکوفسکی: خب، ایدئولوژی لنینیسیتی-استالینیستی اگر چه در مقام ابزاری برای ایجاد بسیاری از وحشت‌ها به کار می‌رفت و نوعی برده‌داری بود، اما مملو از شعار‌های انسان‌گرایانه بود. ایدئولوژی هیتلر چنین نبود. بنابراین ایدئولوژی نازی خیلی نزدیک به واقعیت نازی بود تا ایدئولوژی کمونیسم به واقعیت کمونیسم. ایدئولوژی کومونیسم و واقعیت کمونیسم جدا از هم بودند، همه چیز یک دروغ بزرگ بود. با این حال در نازیسم فاصله میان ایدئولوژی و واقعیت تقریبا ناموجود بود. آنها (نازی‌ها) آنچه را می¬خواستند از پیش ببرند، می¬گفتند. آنها می¬خواستند سلطه آلمان را بر همه جهان استوار گردانند و همه « نژادهای فروتر» را به برده‌های خود مبدل سازند. آنها نه فقط هزاران تن از مردم را کشتند؛ افزون بر آن، هیچ مدرسه و دانشگاهی برای لهستانی‌ها و دیگرانی که آلمانی¬ها به آنها حمله‌ور می¬شدند، وجود نداشت و اگر هم دانشگاه‌ها و مدارسی در لهستان در طول اشغال وجود داشتند، وجودشان غیرقانونی بود. از این رو، لهستان، پایان جنگ را در حکم آزادی خود می¬دانست. واقعا یک آزادی بود؛ حتی با وجود سرکوب به ویژه در سال‌های 1954 -1948 و این واقعیت که نهادهای دموکراتیک بازسازی نشده بودند. روزهای بعد (از پایان جنگ) ما دوباره مدرسه‌های لهستانی، دانشگاه‌های لهستانی و کتاب‌ها و روزنامه‌های لهستانی داشتیم. البته سانسور وجود داشت؛ ولی حتی زیر سانسور استالینیستی ما توانستیم کتاب‌هایی را از غرب ترجمه و چاپ کنیم. به هر حال، همه این موارد به هیچ وجه با سلطه نازیسم در لهستان قابل مقایسه نیست.

آیا شما جذب شدن روشنفکران به مارکسیسم را با وجود بی توجهی آن (مارکسیسم) به واقعیت¬ها و استدلال¬ها، ناکامی‌در پیشگویی¬ها و معیارهای دوگانه ارزشگذاری و نخوت اخلاقی¬اش، به شدت مناقشه‌برانگیز نمی¬یابید. اجازه بدهید، پرسش را به گونه¬ای دیگر بیان کنم. چرا بخش مهمی ‌از روشنفکران و فرهیختگان در غرب به لیبرالیسم سرمایه‌دارانه، با وجود آن همه منفعت‌های اجتماعی و اقتصادی¬اش جذب نشدند؟

کولاکوفسکی: در سراسر تاریخ انسانی همواره گرایشی به برابری ارزشی وجود داشته‌است. اندیشه برابری انسان¬ها -این واقعیت که همه موجودات انسانی هستیم و بنابراین در ارزش (انسانی) با یکدیگر برابر هستیم- به این فکر می¬رسد که ما باید در همه جنبه¬‌ها برابر باشیم؛ اما اندیشه برابری کامل در توزیع کالاها محکوم به شکست است، زیرا برابری کامل فقط در یک نظام تمامیت‌خواه امکان دارد و نظام‌های تمامیت‌خواه نمی¬توانند برابری‌طلب باشند؛ چرا که بعضی کالاها و امور مهم -نظیر دسترسی به اطلاعات و مشارکت در قدرت و غیره- باید محدود به نخبگان سیاسی باشد. هیچ رژیم تمامیت‌خواهی نمی¬تواند برابری طلب باشد؛ زیرا همواره نیازمند نخبگان ممتازی است. اندیشه برابری خواهی، ریشه¬های نیرومندی در تاریخ بشری دارد.

ریچارد پایپز یک پاسخ بامزه به آن می¬دهد. او می¬گوید: « در حالی که مسیح و حواریون آنچه را در اختیار داشتند یا به آنها صدقه داده شده بود، در اشتراک همگانی قرار می¬دادند، سوسیالیست‌ها و کمونیست‌های امروزی تلاش دارند تا آنچه را از آن دیگران است، همگانی سازند و توزیع کنند! ” آیا گمان نمی¬کنید که آشفتگی مابین برابری ارزش (انسانی) و برابری همه شرایط ( اجتماعی و سیاسی) می¬تواند توسط احساسات -رنجش‌ها یا حسادت- آن گونه که میزز و دیگر اقتصاددانان اتریشی به آن اشاره داشتند، حاصل آید؟

کولاکوفسکی: بله،حسد یکی از آنهاست. حسد یکی از جمله قوی‌ترین احساسات در موجودات انسانی است. نمی‌توان آن را به شیوه‌ای نهادی ویران ساخت. درست به این دلیل است که اشتیاق برابری‌خواهانه و اشتیاق به یک جامعه برابری‌طلب با وجود دلایلی علیه آن، هنوز هم قویا وجود دارد.

اکنون اجازه بدهید کمی‌ به بحث درباره باقی آثار شما بپردازیم،اگر موافق باشید. نخستین پرسش درباره «آیزیابرلین»دوست شماست. آیا شباهت‌هایی بین اندیشه شما و برلین وجود دارد؟ برای مثال، شما به شیوه‌های گوناگون در جاهای مختلف گفته‌اید که‌اندیشه‌های آرمان‌شهری؛ یعنی تصویر یک جهان سعادتمندانه‌تر، برادرانه‌تر و کمتر ستیزه‌جو «بخش بنیادین و ماندگار حیات انسانی است»، در عین حال«آرمان شهر باید آرمان شهر باقی بماند»؛ به این معنا که آرمان‌شهرها با نهادینه شدن و تحققشان خطرساز می‌شوند. آنچه معضل تحقق یک آرمان شهر به شمار می‌آید اولویت‌دهی یک ارزش یا دسته‌ای از آن‌ها (ارزش‌ها) به زیان دیگر ارزش‌هاست. ارزشهایی که به طور مساوی مهمند. آیا برای حل این معضل نیاز به یک برنامه اجتماعی است یا نیاز به یک دستگاه بروکراسی و اعمال زور یا هر دو؟

کولاکوفسکی: همان گونه که می‌دانید؛ آرمان‌شهر واژه‌ای است که در سده شانزدهم توسط یک نویسنده و اندیشمند مسیحی ساخته شده‌است و از آن زمان تبدیل به یک واژه عام شد. اما آرمان‌شهر به معنای «هیچ جا» ست. جایی که وجود ندارد. پس یک واژه منفی است. آرمان‌شهر در کتاب مور-جزیره خوشبختی- جایی است که در آن مردمی ‌وجود دارند که در واقع برابرند و هر چیزی که به آن نیاز دارند در اختیار دارند. اما دقیق مسئله همین است. نیازهای اساسی هیچ حدی ندارد و آرمان‌شهر کوششی است برای تعریف آنچه نیاز واقعی به شمار می‌آید و آنچه نیاز خیالی است. بنابراین آموزه‌ای که مطابق با آن می‌توان به مردم هر چیزی را که نیاز دارند، داد به یک معنا پوچ است؛ زیرا نیازهای ما به طرز مبهمی ‌رشد می‌کنند. من نمی‌خواهم بگویم که این خوب است یا بد، این تنها یک واقعیت است که هیچ مرزی برای نیازهای ما وجود ندارد.

البته ادعای تعریف کردن این حد و مرزها به کسانی که این ادعا را دارند آزادی عمل و قدرت خاصی می‌دهد.

کولاکوفسکی: بله طبیعتا.

در ادامه پرسش پیشین؛ آیا شما با برلین هم‌عقیده هستید که ارزش‌های غایی و مطلقی که موجودات انسانی آرزومند آن هستند، به ندرت هماهنگ بوده و غالبا نمی‌توان آنها را با هم مقایسه کرد؟ همچنین آیا با بینش سیاسی برلین -به عنوان تلاشی اصلاح گرایانه، خطا پذیر و غالبا تجربی- و دفاع غیر مستقیم وی از «آزادی منفی » هم‌عقیده‌اید؟

کولاکوفسکی: من با همه این اندیشه‌ها هم‌عقیده‌ام و درباره آنها نوشته‌ام. برلین کاملا حق داشت که بگوید؛ مهم‌ترین ارزش‌هایی که ما انسان‌ها در آن سهیم هستیم و در واقع ارزش‌های واقعی ما هستند، ناهماهنگ‌اند و هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را مشترکا در بالاترین سطح قرار دهد. ما برابری و آزادی را را ارزش می‌نهیم، اما آنها یک دیگر را محدود می‌سازند. آزادی مطلق آنارشی است و برابری مطلق تمامیت‌خواهی را به دنبال دارد. به این دلیل که آنها یکدیگر را محدود می‌سازند، اندیشه ما درباره جامعه حتی بیشتر از آن عمل ما در جامعه همواره تلاشهایی برای هماهنگ‌سازی آن چیزهایی است که نمی‌توانند کاملا هم‌ساز شوند.

آیا امروزه شاهد تلاش جدید در جهت برپایی ارزش‌های مطلقی نیستیم؟ افراط‌گرایی بوم‌شناختی و صلح گرایی تحت هر شرایطی مهم نیست که چه…

کولاکوفسکی: البته اگر ارزشی در اختیار داشته باشیم که واقعی باشد و بخواهیم آن را تحت هر شرایط ممکن فراتر از همه چیز قرار دهیم آنگاه به پوچی خطرناکی خواهیم رسید. بسیاری از جنبش‌های بوم‌شناختی یا جنبش‌های مرتبط با حقوق حیوانات می‌توانند به نقطه پوچ و بی‌معنایی برسند. زندگی انسانی و اجتماعی ما توافق پایان‌ناپذیری است ما بین ارزش‌های آشتی ناپذیر. اما درباره‌ی «آزادی منفی» هیچ آزادی دیگری در جامعه به غیر از آن «آزادی منفی»وجود ندارد. آزادی منفی قلمرویی است که ما در آن توسط قانون، دولت، یا چیزهای دیگر محدود نمی‌شویم. همان گونه که برلین گفته «آزادی منفی» قلمرویی است که در آن شخصا مجاز به انجام اشتباهاتی در تلاش‌هایمان در جهت آشتی ارزش‌های شخصی هستیم.

کانت متفکری مهم در آثار شماست. به دلیل «ایده‌های نظم‌دهنده‌‍اش»یا این دیدگاهش که تمایز ما بین خیر و شر مستقل از رفتار افراد و فرایند‌های تاریخی است. چرا این دیدگاهها برای بقای تمدن ما حیاتی است؟ به بیانی فلسفی‌تر چگونه تمایز ما بین خیر و شر می‌تواند جدا از یا حتی مقدم بر رفتار و تاریخ انسانی باشد؟

کولاکوفسکی: خب، این یک دیدگاه ارادی و در واقع دینی است و ما مبدع آن چه خیر و شر است نیستیم. اما آن تمایز (مابین خیر و شر)را در واقعیت درک می‌کنیم. این واقعیت برای کانت واقعیت تجربی تمایز ما بین رنگ‌های سرخ و زرد نیست. با این حال به باور من -من هم به آن باور دارم- این تمایز یک ابداع انسانی نیست که بتواند به آسانی تغییر یابد. یعنی برای مثال بسته به هوس‌ها و وهم‌های ایدئولوژیک ما باشد، نه، ما این تمایز را پیش‌ساخته می‌یابیم. به باور من تمایز ما بین خیر و شر تصمیم ارادی ما نیست. این تمایز در سرشت انسان قرار دارد. اما بیش از آن چیزی است که ما قادر به تغییر آن نیستیم. زیرا بر ما تحمیل شده‌است.

توسط جهان تحمیل شده؟

کولاکوفسکی: توسط جهان یا خدا یا هر چیز دیگری که آن تفکر را ایجاد کرده‌است.

هایک می‌گوید،؛ ما چیز زیادی درباره این که عدالت چیست نمی‌دانیم؛ گرچه تنها می‌دانیم که امر ناعادلانه چیست «نباید کسی را بکشید»، «نباید دزدی کنید» و…

کولاکوفسکی: اما همین کافی است؛ زیرا اگر بدانیم که امر ناعادلانه چیست آنگاه عدالت را خواهیم شناخت. این که آیا شیوه منفی بیان آن «عدالت» منطقا در مرتبه اول قرار دارد یا نه من نمی‌دانم. اغلب در آموزش فرزندانمان همین شیوه به کار می‌گیریم؛ «فرزندم! آن کار را نکن».

شما آثار مهمی‌ درباره پوزیتیویسم، پدیدارشناسی یا اگزیستانسیالیسم نوشته‌اید؛ اما علاقه شما به دین-به ویژه سنت یهودی مسیحی-کل دوران زندگی شما را در بر می‌گیرد. پیش از این در سالهای دهه هفتاد نوشتید: «وجدان دینی بخش تغییر ناپذیر فرهنگ انسانی و تلاش کامل‌تر موجودات انسانی در شناسایی خویشتنشان است.آیا شما یک متفکر کاتولیک به معنای دقیق کلمه هستید؟

کولاکوفسکی: نه، من کاتولیک نیستم. به این خاطر که در مراسم دینی شرکت نمی‌کنم. کسی به این شیوه نمی‌تواند کاتولیک باشد. من در مراسم دینی شرکت نمی‌کنم اما احساس خوبی نسبت به مسیحیت و سنت مسیحی دارم.

این تحسین شما شامل یهودیت هم می‌شود. برای نمونه گاهی گفته‌اید که سنت یهودی-مسیحی در خصوص حیات انسانی و اهمیت آن دوست‌داشتنی‌تر از سنت بودایی است.

کولاکوفسکی: سنت یهودی-مسیحی سهم کلانی در تاریخ بشریت داشته و فرهنگ ما از بنیان مسیحی است. اما بودیسم را هم خیلی تحسین می‌کنم. من واقعا بودیسم را دوست دارم. با این حال فرهنگ ما بودایی نیست؛ مسیحی است. بودیسم دینی است که بدبختی زندگی را به ما نشان می‌دهد. اگر به یاد بیاورید در نخستین زندگی‌نامه بودا گفته شده که او آموزش دیده بود و در ناز و نعمت می‌زیست و هیچ چیزی از بدبختی انسان نمی‌دانست. اما خدایان یک روز تصمیم گرفتند که اورا روشن سازند. اول مردی را دید که بسیار پیر بود و کاملا ناتوان در راه رفتن که قادر به انجام هیچ کاری نبود. آنگاه مردی را دید به شدت بیمار و علیل و نزدیک به مرگ و سپس جسدی را دید که به مراسم مرده‌سوزانی برده می‌شد. او پی برد که سرنوشت ما در این جهان بیمار شدن، پیر شدن، و مردن است. این بود که به جست‌وجوی راه رهایی «نیروانا» برآمد .بنابراین، بودیسم راه تأمل و احساس کردن رهیافتی است به جهان که هیچ چیزی در آن بیش از بدبختی و رنج شناخته نمی‌شود. البته ما باید همواره از بدبختی و رنج آگاه باشیم با این حال نباید گفت که چیزی بیش از اینها وجود ندارد. چرا که این (احساس پوچی) زندگی ما را تهی خواهد کرد و دیگر نمی‌توانیم خلاق باشیم. با این وجود که بودا و بودیسم را تحسین می‌کنم اما به نظرم بودیسم قادر به پدید آوردن تمدن از آن دستی که غرب مسیحی به وجود آورده نیست.

شاید توجه و علاقه شما به دین معلول این واقعیت باشد که ادیان به پرسش‌های بنیادینی پاسخ می‌گویند که دیگر تلاش‌ها -فلسفه و یا هنر- از پاسخ به آن‌ها ناتوانند؟

کولاکوفسکی: البته نقاط تلاقی زیادی ما بین دین و فلسفه و همچنین ما بین دین و هنرها وجود دارد. با ابن حال اگر بخواهیم پاسخ‌های راستینی به نگرانی‌های بنیادین انسان بدهیم باید آن‌ها را در دین بیابیم. ما نیازمند باور داشتن به معنایی برای حیات انسانی هستیم که این معنا را نمی‌توان در جای دیگری جز سنت‌های دینی یافت.

شما چیزهای زیادی درباره فلسفه گفته‌اید. برای نمونه در مقاله « مرگ آرمانشهر تجدید نظر شده» گفته‌اید که نقش فلسفه ارائه حقیقت نیست بلکه ساختن روح حقیقت است. اما همانجا افزودید که به همان اندازه نقش مهم دیگری برای آن فلسفه وجود دارد. آیا فلسفه باید خود را دل‌مشغول صیانت از ایده‌آل‌ها و غایت‌های بشری کند؟ آیا فلسفه می‌تواند همان گونه که ‌هایک می‌خواست «به بازگرداندن شوق آزادی که ظاهرا از قلمرو ایده‌های همگانی در جهان غرب ناپدید شده مدد رساند؟».

کولاکوفسکی: بله فلسفه می‌تواند در آنجا به شیوه‌های گوناگون مدد رساند اما هیچ فردی نمی‌تواند نتایج کوشش‌های فلسفی گوناگون را پیش‌گویی کند؛ زیرا ما هنوز گرفتار بحث و نزاع در این باره هستیم که آیا فیلسوفان در نهایت به امور خیر و شر در جهان کمک می‌رسانند یا نه. شاید بیشتر فیلسوفان بخواهند به طریقی به امور خیر یاری رسانند. اما آیا این کار را می‌کنند؟ حتی پس از قرن‌ها نمی‌توان مطمئن بود که آثار آن‌ها به امور خیر یاری رسانده‌است. این جوهر منش زندگی ماست. ما واقعا نمی‌دانیم پس از آن که این دنیا را ترک گفتیم آنچه از ما باقی می‌ماند خوب است یا بد.

آیا این جمله رورتی درست است که می‌گفت وقتی ما فیلسوفان خود را دل‌مشغول ارزش‌ها و غایات انسانی می‌سازیم واقعا هیچ کار ویژه‌ای انجام نمی‌دهیم و تنها ابزار‌های ما ممکن است متفاوت باشد اما فیلسوف در قلمرو سیاسی تنها یک شهروند است؟

کولاکوفسکی: خب، رورتی معتقد نیست که بتوان به حقیقت در معنایی که ما به طور سنتی از آن مراد می‌کنیم دست یافت. او اساسا یک پراگماتیست بود. مطابق این نظر ایده‌ها، واژگان و زبان ما در واقع ابزارهای ما هستند. او آن‌ها را به شیوه‌ای می‌ساخت که تنها به درد مقاصد عملی بخورند. آنها خوبند تا جایی که به سعادت و رفاه ما مدد رسانند. اما سعادت چیست؟ هرگز نمی‌توان سعادت را تعریف کرد. به نظرم مفهوم منفعت‌گرایانه حقیقت خطرناک است. نمی‌توان از اشتیاق به حقیقت در معنای سنتی آن خلاص شد. حقیقت، حقیقت است.

پرفسور کولاکوفسکی آیا شما در مسائل سیاسی-آن گونه که خود گفته‌اید- یک سوسیالیست لیبرال محافظه‌کار هستید؟ آیا این موضع عمومی ‌شماست که زندگی اجتماعی و سیاسی باید به شیوه ای به یکدیگر نزدیک شوند؟

کولاکوفسکی: بله، باید به یاد داشته باشیم که هرگز نمی‌توان به اهداف نهایی رسید. درست مثل اتحاد یا برادری کامل. به بیان دیگر به نظرم تمام این واژه‌ها -یعنی محافظه‌کار، لیبرال و سوسیالیست- معنای گذشته خود را از دست داده‌اند. امروزه واقعا نمی‌دانیم که معنای آنها چیست مگر آن که تعریف‌هایی دلبخواهی از آنها به دست دهیم. بنابراین من نمی‌توانم خودم را به مدد این واژگان تعریف کنم. من به آنها نیازی ندارم. من فکر می‌کنم که هم این و هم آن صحیح هستند. بنابراین من خودم یک محافظه‌کار و یک لیبرال و یک سوسیالیست هستم. زمانی بود که می‌شد گفت مقصود از سوسیالیست چیست. این درست پیش از جنگ اول جهانی در قرن 19 بود. آنگاه سوسیالیسم به یک مفهوم شکیل قابل تعریف بدل شد اما بعد‌ها معنایش را از دست داد. همین اتفاق بر سر مفاهیم دیگری چون لیبرالیسم آمد که در آمریکا چیزی کاملا متفاوت از اروپا تعریف می‌شود. بنابراین از دید من همه‌ی این مفاهیم منسوخ شده‌اند.

با انتخاب لینک کانال تلگرام در قسمت «صفحه اینترنتی مرتبط» به ما ملحق شوید.

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *