ابن سینا(در راه اصفهان)

[ad_1]

ابن سینا(در راه اصفهان)

کتاب ابن سینا(در راه اصفهان)اثر ژیلبر سینوئه با ترجمه ندا فراهانی و  انتشارات کوشش منتشر شد.

ابن سینا(در راه اصفهان)روایتی است داستان گونه از زندگی ابن سینا، دارای ۳۱ مجلس(تشکل جمعی) ایت و از زبان جوزجانی روایت شده است.

«این اثر براساس یک نسخه خطی موثق و معتبر تهیه شده است. این نسخه خطی به عربی توسط یکی از شاگردان ابن سینا به نام ابوعبید جوزجانی به تحریر امده است. جوزجانی به مدت ۲۵ سال، افتخار شاگردی ابن سینا را داشته است.»

ایران که روزی به عنوان یک امپراتوری بزرگ در دنیا شناخته می‌شد در زمان بوعلی توسط سلسله‌های محلی، کوچک و کوچک‌تر می‌شد. در میان این سلسله‌ها، دو سلسله به خاطر قدرت زیادی که داشتند مشهورتر بودند: سلسه سامانیان و آل بویه. اما غزنویان نیز سلسله سومی بود که از تفرقه میان آل بویه و سامانیان برای افزایش قدرت خود بهره می‌برد. ابن سینا در چنین روزگار آشفته‌ای چشم به جهان گشود و آثاری جاودان به یادگار گذاشت.

داستان ابن سینا(در راه اصفهان)


[ad_2]

لینک منبع

پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند

[ad_1]

پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند

رمان پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند، اثر جیمز ام. کین با ترجمه بهرنگ رجبی و همکاری نشر چشمه منتشر شد.

پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند دارای ۱۶ فصل است و از مشخصات نوشته‌های کین می‌توان به:ضرباهنگ تند، راوی اول شخص، تعلیق و همچنین زبان محاوره و عامیانه، اشاره داشت.

خلاصه داستان این رمان به این ترتیب است که فرانک شخصیت اصلی که راوی داستان هم هست، ظهر یک‌ روز تابستانی در کالیفرنیای جنوبی از پشت کامیون یونجه‌ بیرون می‌پرد. او که فردی پرسه‌گرد و بیکار است، روبروی غذاخوری «توئین اگز» از کامیون بیرون پریده است. پاپادایاس صاحب غذاخوری با یک پیشنهاد کار، فرانک را در آن‌جا ماندگار می‌کند. اما فرانک خیلی‌زود با زن کافه‌چی هم‌دست شده و نقشه‌های پشت سر هم قتل این و آن را می‌کشند در نهایت سرنوشت فرانک، پاپادایاس و همسرش تلخ و ناراحت‌کننده است…

بخشی از رمان پستچی همیشه دوبار زنگ می‌زند

«یه سواری گیر آوردم که می‌رفت سن‌برنادینو. از شهره قطار رد می‌شد و می‌خواستم یواشکی بپرم تو یه قطار باری که بره سمت شرق. ولی این‌ کارو نکردم. تو یه تالار بیلیاردی به یه یارویی برخوردم و شروع کردم باهاش توپ تو سِر ِدی بازی کردن. یاروئه بهترین شغل ممکن بود برا پول درآوردن که خدا تا حالا سر راه آدم گذاشته، چون یه دوستی داشت که واقعا بازی بلد بود. تنها مشکل این بود که خودش اون‌قدرها خوب بازی بلد نبود. چند هفته‌ای دم‌پر جفت‌شون پلکیدم و دویست و پنجاه دلار ازشون کندم، کل پولی که داشتن، و بعد دیگه باید سریع می‌زدم از شهر بیرون.

یه کامیونی گیر آوردم که می‌رفت طرف مکزیکالی و بعد افتادم به فکر دویست و پنجاه دلارم و این‌که با اون‌همه پول می‌تونستیم دم ساحل هات‌داگی چیزی بفروشیم تا این‌که پول‌مون اون‌قدری بشه که بتونیم خیز برداریم برا یه کار گنده‌تر. این شد که پیاده شدم و یه سواری گیر آوردم و برگشتم گلندل. شروع کردم ول چرخیدن دور و بر فروشگاهی که اون‌ها ازش خرید می‌کردن، به این امید که بربخورم به کورا. حتا چندبار بهش زنگ زدم ولی یونانیه جواب داد و مجبور شدم ادای اینو بیام که شماره رو اشتباه گرفته‌ام…»


[ad_2]

لینک منبع